اندرز
ای نفس اگر بدیده تحقیق بنگری
درویشی اختیار کنی بر توانگری
ای پادشاه شهر چو وقتت فرا رسد
تو نیز با گدای محلت برابری
گر پنج نوبتت بدر قصر میزنند
نوبت بدیگری بگذاری و بگذری
اهسته رو که بر سر بسیار مردم است
این جرم خاک را که تو امروز بر سری
ابستنی که این همه فرزند زاد و کشت
دیگر که چشم دارد از او مهر مادری
هشدار تا نیفکندت پیروی نفس
در ورطه ای که سود ندارد شناوری
سر در سر هوا و هوس کرده ای و ناز
در کار اخرت کنی اندیشه سر سری
دنیا به دین خریدنت از بی بصارتیست
ای بد معاملت بهمه هیچ میخری
تا جان معرفت نکند زنده شخص را
نزدیک عارفان حیوانی معقری
ای مرغ پای بسته بدام هوای نفس
کی بر هوای عالم روحانیان پری
دعوی مکن که برترم از دیگران به علم
چون کبر کردی از همه دونان فرو تری
از من بگوی عالم تفسیر گوی را
گر در عمل نکوشی نادان مفسری
بار درخت علم ندانم مگر عمل
با علم اگر عمل نکنی شاخ بی بری
علم ادمیت است و جوانمردی و ادب
ور نه ددی بصورت انسان مصوری
امروز غره ای بفصاحت که در حدیث
هر نکته را هزار دلایل بیاوری
فردا فصیح باشی در موقع حساب
گر علتی بگویی و عذری بیاوری
مردان بسعی و رنج بجایی رسیده اند
تو بی هنر کجا رسی از نفس پروری
ترک هواست کشتی دریای معرفت
عارف به ذات شو نه بدلق قلندری
فرمانبر خدای و نگهبان خلق باش
این هردو قرن اگر بگرفتی سکندری
باری گرت بگور عزیزان گذر بود
از سر بنه غرور کیایی و سروری
زنهار پند من پدرانه است گوش گیر
بیگانگی مورز که در دین برادری
ننگ از فقیر اشعت اغبر مدار از انک
در وقت مرگ اشعت و در گور اغبری
دامن مکش ز صحبت ایشان که در بهشت
دامن کشان سندس خضرند و عبقری
روی زمین به طلعت ایشان منور است
چون اسمان به زهره و خورشید و مشتری
در بارگاه خاطر سعدی خرام اگر
خواهی ز پادشاه سخن داد شاعری
گه گه خیال در سرم اید که این منم
ملک عجم گرفته بتیغ سخنوری
بازم نفس فرو رود از هول اهل فضل
با کف موسوی چه زند سحر سامری
شرم اید از بضاعت بی قیمتم ولیک
در شهر ابگینه فروشست و جوهری .
+ نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه هشتم مرداد 1388 و ساعت
10:17 |