ایستادهام
در مقابل جام جهان نمای
شبها، شیری کهکشانی، فصلها رنگ وارنگ
نه از ستمها، نه با شادیها
نه با زیبایی، نه از عشق
بی خبر از همه چیز از همه کس
من گم شدهام در جام.
میان به خدمت جام جهان نما بستم
ز پرنیان و نسیج و مقام دل کندم
ز راه شیری شبهای سوز عشق و فراق
گذار بر سر هر کوی و آشیان کردم
چه نالهها که شنیدم چه جورها که کشیدم
ز دست چرخ که میبرد در فراز و نشیبم
سحر چو بلبل عاشق به شوق و شور وصال
میان به خدمت آزادگان همی بستم.
+ نوشته شده توسط رضا در جمعه بیست و چهارم آبان 1387 و ساعت
14:8 |


