پند
تا کی این باد کبر و اتش خشم
شرم بادت که قطره ابی
کهل گشتی و همچنان طفلی
شیخ بودی و همچنان شابی
تو ببازی نشسته وز چپ و راست
میرود تیر چرخ پرتابی
تو چراغی نهاده بر ره باد
خانه ای در ممر سیلابی
ور بمشرق روی بسیاحی
ور بمغرب رسی بجلابی
ملک الموت را به حیله و زور
نتوانی که دست برتابی
تو که مبدا و مرجعت این است
نه سزاوار کبر و اعجابی
خشت بالین گور یاد اور
ای که سر بر کنار احبابی
بانگ طبلت نمیکند بیدار
تو مگر مرده ای نه در خوابی
بس جهان دیده این درخت قدیم
که تو پیچان برو چو لبلابی
ابلهی صد عتابی خارا
گر بپوشد خریست عتابی
نقش دیوار خانه تو هنوز
گر همین صورتی و القابی
ای مرید هوای نفس حریص
تشنه بر زهر همچو جلابی
دست و پایی بزن بچاره و جهد
که عجب در میان غرقابی
عهد های شکسته را چه طریق
چاره هم توبتست و شعابی
بدر بی نیاز نتوان رفت
جز بمستغفری و اوابی
تو در خلق میزنی شب و روز
لاجرم بی نصیب از این بابی
کی دعای تو مستجاب کند
که بیک روی در دو محرابی
با همه عیب خویشتن شب و روز
در تکاپوی عیب اصحابی
گر همه علم عالمت باشد
بیعمل مدعی و کذابی
پیش مردان افتاب صفت
باضافت چو کرم شبتابی.
از شیخ اجل سعدی



